
اختصاصی حکایت گیلان | انوشیروان مباشرامینی: ۱۲ دی روز شهر رشت است. در چنین روزی معمولاً از باران میگویند، از فرهنگ، از مردم خونگرم و از «هویت تاریخی».

اما حقیقت این است که رشت از کمبود تعریف رنج نمیبرد؛ از وفور بلاتکلیفی رنج میبرد.
رشت، شهری است که سالهاست نه فرو میریزد و نه ساخته میشود؛ فقط مانده است. نه آنقدر توسعه یافته که مسئلهاش کیفیت زندگی باشد، نه آنقدر محروم که بتوان نام عقبماندگی رویش گذاشت. رشت، همیشه در میانه ایستاده؛ در میانه تصمیم، در میانه برنامه، در میانه آینده. این شهر حافظه دارد؛ حافظهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی.از جنبش جنگل تا روزنامهنگاری، از تئاتر تا موسیقی، از مطالبهگری تا اعتراض.
رد این حافظه را هنوز میتوان در کافههای قدیمی، در کسبوکارهای کوچک محلی و در هنرمندانی دید که با حداقلها ماندهاند.
رشت هنوز نفس میکشد؛ اما نفس کشیدن، برای شهری با این پیشینه، کافی نیست. مسئله از جایی آغاز میشود که شهر حافظه دارد، اما مدیریت ندارد.
مدیریتی که هر چند سال یکبار با رشت مثل یک شهر تازه کشفشده مواجه میشود؛ بیتوجه به آنچه پیشتر آزموده شده و بیمسئولیت نسبت به آنچه نیمهکاره رها شده است.
اینجا فراموشی، نه خطا، که تبدیل به رویه شده است. رشتِ زیسته با رشتِ اداری، دو شهر متفاوتاند. رشتِ واقعی را باید از نگاه جوانی دید که استعدادش را بستهبندی میکند تا به تهران یا خارج ببرد؛ نه چون رشت را دوست ندارد، بلکه چون رشت به او فرصت نداد دوستش داشته باشد.
یا از نگاه شهروندی که هر روز زمان بیشتری را در ترافیک میسوزاند تا همان کیفیت زندگی دیروز را حفظ کند.
در مقابل، رشتِ اداری در گزارشها و پاورپوینتها زندگی میکند؛ با پروژههایی که کلنگ میخورند اما تمام نمیشوند، و وعدههایی که هرگز کهنه نمیشوند، چون هر دوره دوباره تولید میشوند. مسئله فقط رشت نیست.
رشت نمونهای فشرده از الگویی بزرگتر است: اداره شدن بدون تصمیمهای پرهزینه، مدیریت با حداقل اصطکاک، و ترجیح «ماندن» به «ساختن».
در چنین الگویی، شهر سقوط نمیکند، اما رشد هم نمیکند؛ هزینه این ماندنِ طولانی، فرصتهای از دسترفته و فرسایش امید عمومی است. رشت زنده است؛ اما زنده ماندن، همیشه بهمعنای زندگی کردن نیست.
سؤال این است: تا کی میتوان در میانه ماند، بدون آنکه بهایش را پرداخت؟