پنجشنبه, 30 بهمن 1404
پنجشنبه, 30 بهمن 1404

اختصاصی حکایت گیلان | سمیه میربلوکی: اولین بار که باشو غریبه‌ی کوچک را دیدم، هنوز نمی‌دانستم چرا قلبم فشرده می‌شود. فقط کودکی بود با صورتی خاک‌گرفته، با لهجه‌ای که نمی‌فهمیدم و چشمانی که مدام به دنبال پناه می‌گشت. بعدها فهمیدم ترس من از جنگ نبود؛ از کودکِ تنهایی بود که هیچ‌کس زبانش را نمی‌فهمید.

باشو برای من فقط یک شخصیت سینمایی نبود؛ او آینه‌ای بود که به ما نشان می‌داد چقدر راحت می‌توانیم «غریبه» بسازیم، حتی از کودکی که به آغوش‌مان پناه آورده است.
بهرام بیضایی از همان‌جا شروع کرد؛ از حاشیه، از صداهایی که معمولاً شنیده نمی‌شوند. سینمای او نه برای سرگرمی، که برای بیدار کردن حافظه‌ی جمعی ساخته شد. او قصه‌گو بود، اما قصه‌هایش آرام نمی‌گرفتند؛ مدام سؤال می‌پرسیدند، مدام وجدان را قلقلک می‌دادند.
شاید تصادفی نباشد که روز تولد بهرام بیضایی، روز نمایشنامه نویسی در ایران نام گرفته است. انگار تاریخ هم پذیرفته که نام او از نمایش و روایت جداشدنی نیست. بیضایی پیش از آن‌که فیلم‌ساز باشد، نمایشنامه‌نویس بود؛ کسی که صحنه را می‌شناخت، دیالوگ را می‌فهمید و می‌دانست کلمه چقدر می‌تواند خطرناک شود.
او از دل تئاتر آمد؛ از جایی که صدا باید شنیده شود حتی اگر نور کم باشد و صحنه کوچک. شاید به همین دلیل است که حتی سینمای او هم بوی تئاتر می‌دهد؛ بوی بدن، صدا، تاریخ و تقابل.
گویی تولدش با نمایش گره خورده بود و نمایش با سرنوشت او.

در باشو غریبه‌ی کوچک، جنگ فقط یک پس‌زمینه است. مسئله‌ی اصلی، غریبه‌ای است که زبانش فرق می‌کند، پوستش فرق می‌کند، خاطراتش فرق می‌کند.
نایی، مادرِ شمالیِ داستان، تنها کسی است که سیاست نانوشته‌ی بیضایی را عملی می‌کند: پذیرش، بدون پیش شرط. بدون فهم کامل زبان، بدون تحلیل، فقط با دل.
اینجا بیضایی نشان می‌دهد که انسانیت، پیش از هر ایدئولوژی، یک انتخاب است.

این نگاه در دیگر آثارش هم تکرار می‌شود. مرگ یزدگرد فقط روایت قتل یک پادشاه نیست؛ نبرد روایت‌هاست. حقیقتی که هر بار، بسته به جایگاه راوی، تغییر می‌کند. بیضایی به ما یادآوری می‌کند تاریخ آن چیزی نیست که نوشته‌اند، بلکه آن چیزی است که قدرت اجازه داده است تا نوشته شود.

در سگ‌کشی، فساد مثل ماری خزنده در همه‌چیز نفوذ کرده و زنی تنها، میان بدهی‌ها، دروغ‌ها و خیانت‌ها، تقلا می‌کند تا حقیقت را زنده نگه دارد.
در مسافران، مرگ پایان نیست؛ حافظه است. سنت است. چیزی که اگر فراموش شود، ما هم گم می‌شویم.

گرایش سیاسی بیضایی را اگر بخواهیم در یک جمله خلاصه کنیم، باید گفت: او منتقد قدرت است، نه مبلغ آن.
بیضایی هرگز سیاست‌مدار نبود و به ایدئولوژی خاصی وابسته نشد. سیاست در آثارش فریاد نمی‌زند ولی آرام، خزنده و عمیق پیش می‌رود.
او به حذف حساس بود، به سانسور، به تحریف تاریخ، به خاموش شدن صداها. برایش مهم نبود منشا این حذف از کجاست؛ خودِ حذف مسئله بود.

حکایت  گیلان | سمیه میربلوکی / بهرام بیضایی

شاید به همین دلیل است که سیاست همیشه از او دل‌چرکین بود؛ چون بیضایی روایت را پس می‌گرفت و نمی‌گذاشت حقیقت، تک‌صدا باشد.

اما این مسیر بی‌هزینه نبود. سال‌ها فیلمنامه هایی نوشت که هرگز ساخته نشد. سال‌ها صبر کرد، توضیح داد، کوتاه آمد، اما حذف شد؛ نه با یک حکم رسمی، که با سکوتی کشدار و فرساینده و چه تبعیدی تلخ‌تر از این‌که در وطن بمانی، اما شنیده نشوی؟
قهر بهرام بیضایی از سینمای ایران، یک قهر ناگهانی نبود؛ شبیه ترک خانه‌ای قدیمی بود که دیوارهایش دیگر اجازه‌ی نفس کشیدن نمی‌دهند. مهاجرتش به آمریکا فرار نبود، ادامه‌ی همان تبعید خاموشی بود که سال‌ها پیش آغاز شده بود.
او رفت، اما آثارش ماندند و شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا همین باشد که سینمای ایران یکی از عمیق‌ترین صداهایش را از دست داد، بی‌آنکه جای خالی‌اش را پر کند.

امروز اگر دوباره به باشو غریبه‌ی کوچک نگاه کنیم، می‌بینیم باشو هنوز اینجا میان ماست. در صداهایی که به خاطر متفاوت بودن و بلند بودن صداهای پروپاگاندا شنیده نمی‌شوند، در زنان و مردانی که چون برخلاف جریان آب شنا میکنند شماتت می‌شوند، در هنرمندانی که اجازه‌ی روایت ندارند.
باشو بزرگ شده، اما هنوز غریب مانده است.
شاید وقت آن است که فارغ از هر ایدئولوژی نگاهی از بیرون به خودمان بیاندازیم‌ و انسانی‌تر و اخلاقی‌تر با محیط پیرامونمان برخورد کنیم.
بهرام بیضایی شاید دیگر فیلم نسازد، اما سؤال‌هایش هنوز زنده‌اند و تا وقتی این سؤال‌ها همچنان بی‌پاسخ بمانند، او به عنوان یکی از مهم‌ترین وجدان‌های بیدار این سرزمین زنده خواهد بود.

همرسانی کنید:

نظر شما:

security code

طراحی و پیاده سازی توسط: بیدسان