
حکایت گیلان | مزدک پنجهای شاعر و روزنامهنگار در صفحه شخصی خود در تلگرام در وصف بهرام بیضائی نوشت:
آنچه برای من در «مرگ یزدگرد» هرگز صرفاً یک «نقش» نبود,، ایستادن در دلِ زبانی بود که پیش از آنکه ادا شود، اندیشیده شده بود. زبان حماسی، اسطورهای و گاه شاعرانه!
سال ۱۳۷۹، با پیشنهاد «زهرا خرمی» و در کنار بازیگرانی چون محمدعلی فرمند، علیاصغر کهن قنبریان، وحید محبوب بشری، محمد یوسف راد، شهرام حمدوی و... که هر یک وزنهای در تئاتر گیلان بودند و هستند، در اجرایی به کارگردانی «رضا فرخی» ، نقش «سرباز» را بازی کردم. نقشی که در ظاهر حاشیهای است، اما در منطق بیضایی مرکزِ قدرت و اجرای فرمان است. سرباز کسی است که فرمان را بیپرسش پیش میبرد، ابزار را فراهم میکند، و بیآنکه داور باشد، مجری رای است.
در آن آسیاب نیمهتاریک، که جسد بر زمین افتاده و موبد با اورادش میکوشد تاریکی را از «تاریخانهی تن» بیرون براند، من نه صرفاً یک بازیگر که حامل یک پرسش بودم:
چوب از کجا ببریم؟
آیا طناب بهاندازه هست؟
این پرسشها، پرسشهای اجرایی سادهای بودند، اما در جهان بیضایی هر پرسش، میتواند خاستگاهی اخلاقی یا تاریخی داشته باشد. دار نماد ویرانی و مرگ است، دار که روزی حلاج بر آن ایستاد و بیداد سرداد.
بنابراین سرباز نمیپرسد چرا باید کشت، میپرسد چگونه! و همین «پرسش»، دقیقترین چهره از بیداد زمانه است. بیداد، پیش از آنکه در حکم سردار باشد، در آمادگی سرباز است، اجرای حکمی بی چون و چرا!
آسیابان فریاد میزند و از داد میگوید؛ زن، بیپروا پرده از ترس پادشاه بر میدارد. موبد با زبان تطهیر خشونت را تقدیس میکند و سردار، حکم را چنان میخواند که گویی دادنامهای از پیش نوشته است.
من بعدها از تئاتر فاصله گرفتم و به شعر پناه بردم، اما آن نثر فاخر، آن اقتصاد واژه، آن آگاهی از وزنِ هر کلمه، به من یاد داد میتوان کلمه را اجرا کرد و نمایش گذاشت. مرگ یزدگرد به من آموخت که زبان فقط ابزار بیان نیست بلکه صحنهی نمایش و اجرا است، صحنهی داوری مخاطب است. جایی که حقیقت در رقص کلمات آشکار میشود.
امروز اگر به آن تجربه باز گشتم، نه از سر نوستالژی، بلکه خواستم ادای احترامی کنم به بیضایی و نقش پر رنگ او در عرصهی هنر و سرنوشت خودم.
یادش گرامی!
