
اختصاصی حکایت گیلان | محمد پورجعفری |(نویسنده و کارگردان)
تئاتر امروز ما بیش از هر زمان دیگری در حال تولید است؛ تولید متن، تولید اجرا، تولید تصویر، تولید بازیگر، تولید ایده. صحنهها شلوغاند، جشنوارهها پرند، و واژهها مدام تکرار میشوند. اما در میانهی این وفور، چیزی بهطرز نگرانکنندهای کمرنگ شده است: معنا.
مسئله این نیست که تئاتر کار نمیکند؛ مسئله این است که نمیدانیم چرا کار میکند. بسیاری از اجراها پیش از آنکه پاسخی به یک ضرورت درونی باشند، واکنشیاند به جریان روز، به مد، به آنچه «الان جواب میدهد». فرمها زودتر از پرسشها انتخاب میشوند و نتیجه، نمایشیست که بیشتر شبیه تمرین تکنیک است تا مواجهه با واقعیت.
ما مدام از ابزورد، پستمدرن، تئاتر فیزیکال یا مینیمالیسم حرف میزنیم، بیآنکه از خود بپرسیم این زبانها قرار است چه زخمی را لمس کنند. در حالی که تئاتر، پیش از آنکه میدان بازی فرم باشد، محل درگیری با امر حلنشده است؛ جایی که جامعه هنوز نتوانسته برای خودش توضیحی پیدا کند.
از سوی دیگر، فراگیر شدن کمدیهای سطحی را هم باید نشانه دانست، نه صرفاً انحراف. جامعهای که خسته و فرسوده است، به خنده پناه میبرد. اما وقتی خنده به ابزار فرار بدل میشود، وقتی قرار نیست چیزی را افشا کند یا حتی لحظهای مکث بسازد، کارکردش از دست میرود. کمدی، اگر خطری نداشته باشد، دیگر کمدی نیست؛ سرگرمی بیدرد است.
در این میان، هنرمند نیز گرفتار نوعی سردرگمی هویتیست. پرسشهایی مثل «من بازیگر بهتری هستم یا کارگردان؟»، «کارم دیده میشود یا نه؟» جای پرسشهای بنیادینتری را گرفتهاند: اینکه این اثر چرا باید وجود داشته باشد؟ چه چیزی از زمانهاش را نمایندگی میکند؟ و اصلاً آیا ضرورتی در گفتن آن هست یا نه؟
وقتی هنر از نسبت خود با جامعه جدا میشود، به مسابقهای در مهارت تبدیل میشود؛ به خودنمایی حرفهای. اما هنر، پیش از آنکه مهارت باشد، موضع است. موضعی نسبت به ترس، خشونت، فرسودگی، سکوت و ناتوانی جمعی.
شاید مسئلهی امروز تئاتر نه کمبود استعداد باشد، نه فقر امکانات؛ بلکه فقدان شجاعت برای ایستادن در نقطهای ناآرام است. جایی که هنوز پاسخها آماده نیستند، اما سؤالها زندهاند.
در چنین وضعیتی، بازگشت به معنا نه یک انتخاب زیباشناختی، که یک ضرورت اخلاقی است.
چرا که تئاتری که نتواند بپرسد «چرا؟»، دیر یا زود فراموش میکند «برای که؟».