
حکایت گیلان | حسین صولتی سروندی (دکترای جامعه شناسی سیاسی): چند روز پیش، به پیشنهاد یک دوست در فضای مجازی، فیلم «نورنبرگ» اثر «جیمز وندربیلت» را تماشا کردم. فیلمی که نه تنها روایت دادگاهی تاریخی است، بلکه آینهای است مقابل وجدان و مسئولیت هر انسان مدرن. نورنبرگ فقط یک دادگاه نبود؛ یک آینه بود. آینهای که نشان داد فاجعه، همیشه با هیولاهای افسانهای آغاز نمیشود، بلکه اغلب با «آدمهای معمولی» آغاز میشود. با کسانی که قدرت را میخواهند، نه حقیقت را. با کسانی که نه الزاماً شرورند، بلکه صرفاً «اجازه دادهاند»! بارها خودم را در موقعیت سوژههای درون فیلم تصور کردهام و هر بار بر سرگشتگی افزون شده است: اگر من آنجا بودم، چه میکردم؟ چه زمانی اعتراض میکردم؟ اصلاً اعتراض میکردم یا ترجیح میدادم مثل بسیاری، پشت روزمرگی پنهان شوم؟ همین پرسش ساده، برای من به کابوسی اخلاقی بدل شده است.

آن جملهی تکاندهندهی فیلم هنوز در گوشم زنگ میزند: «چون مردم اجازه دادند؛ چون تا وقتی که دیر نشده بود، کاری نکردند.» این جمله فقط روایت آلمان دههی سی نیست؛ توصیف یک الگوی تکرارشونده در فهم حوادث اطرافمان است. الگویی که در آن، فاجعه نه از راه استبداد عریان و ناگهانی، بلکه از مسیر تعلیق مسئولیت، عادت به ترس و سپردن عقل به دست قدرت شکل میگیرد. در این الگو، شر با فریاد نمیآید؛ با نجوا میآید. با توجیههای کوچک، با عقبنشینیهای جزئی، با جملههایی شبیه «الان وقتش نیست»، «اصلا به من چه»، «در چارچوبی که برایمان ساختهاند، هر انتخاب، تنها توهمی از اختیار است»، «دوست دارم کمک کنم، اما انگیزه و حوصله فکر کردن به عواقبش را ندارم»، «همه همین کار را میکنند» و «اگر من نکنم، دیگری میکند». اینها همان جملههایی هستند که تاریخ با آنها ساخته میشود؛ نه با شعارهای بزرگ، بلکه با عقبنشینیهای کوچک.
این فیلم دقیقا بازتابی از تجربه روزمرهام بود: کاری که بهخاطر بیمسئولیتی دیگری روی زمین مانده و من، با وجود اینکه باید وارد عمل شوم و ارادهی خودم را اعمال کنم اما حس «تماشاگر بودن» در برابر آنچه میگذرد دارم؛ بیقدرت و ناتوان از مداخله، تماشاگر سکوتیام که ارادهام را در خفا خفه کرده است. گویی فیلم با پرسشها و لحظات خیرهکنندهاش، مرا وادار میکرد تا با وجدانم روبهرو شوم، با همان نیرویی که میتواند مرا از بیتفاوتی بیرون بکشد و ارادهام را برای عمل به پرسش اخلاقی زنده نگه دارد. برای این که بفهمم انسان مدرن، حتی در روزمرگیهای کوچک، مسئولیت دارد و نمیتواند صرفاً تماشاگر بماند. فیلم نورنبرگ، فلسفهای از مسئولیت را در من زنده کرد؛ فلسفهای که میگوید شر و بیمسئولیتی، نه از هیولاهای افسانهای، بلکه از سکوت انسانهای معمولی سر برمیآورد. در همین راستا یکی از دوستانم در گفتوگویی معمولی و صمیمی گفت: «حس خوبی به مدیران شجاعی دارم که گاهی خلاف قانون عمل میکنند.» جمله ساده بود اما برای من تأمل برانگیز. نه بهخاطر خود دوست، بلکه بهخاطر منطقی که پشت این جمله نهفته بود: جایی که ارادهی فردی میتواند در برابر شرایطی که دیگران مسئولیت را رها کردهاند، روشن شود. این همان نقطهی حساس است که در آن، انسان مدرن با انتخابهای کوچک و بزرگ خود میتواند به جای تماشاگر بودن، فعال و مسئول باقی بماند. انسان صاحب اراده، حتی در موقعیتهایی که همه ساکتاند، میتواند پاسخ تازهای به رنج و بیعدالتی جاری بدهد؛ و درست در همین لحظات است که پرسش اصلی فراتر از «شجاعت و ترس» مطرح میشود: آیا من تماشا میکنم، یا در مسیر کنشگری و مسئولیت قدم برمیدارم؟ همینجاست که مسئله پیچیدهتر میشود. گویی ما ناچاریم فراتر از چالش همیشگی «شجاعت و ترس»، به چالش سهمگینتری فکر کنیم: «کنشگری یا تماشاگری».

در بخشی دیگر از فیلم نورنبرگ گفته میشود: «آدمهای خاصی نبودن... مثل اونا توی هر کشوری هستن... فقط دنبال قدرتاند.» این جمله، شاید خطرناکترین حقیقت سیاست را عریان میکند: شر، الزاماً استثنایی نیست؛ عادی است. و همین «عادیبودن» است که آن را تا این حد مقاوم و شکستناپذیر میکند. شر وقتی به شکل یک استثنای هیولایی معرفی شود، ما راحت نفس میکشیم؛ چون خیال میکنیم «ما از آنها نیستیم». اما وقتی درمییابیم که عاملان فاجعه، آدمهایی شبیه خود ما بودهاند، با شغل، خانواده، دغدغه، ترس و امید، حتی همنشین موسیقی، آنوقت دیگر نمیتوانیم با خیال راحت، خودمان را بیرون از دایرهی مسئولیت بنشانیم.
همینجاست که موقعیت «تماشاگر بودن» به یک مسئلهی اخلاقی-سیاسی تبدیل میشود. ما خود را در این موقعیتهای معمولی، اغلب «کارهای» حس نمیکنیم؛ بیاراده و بیتأثیر. انگار تاریخ در جایی بیرون از ما اتفاق میافتد؛ در سطح رهبران، احزاب، دولتها و ژنرالها. اما واقعیت این است که بدون انبوه تماشاگرانِ ساکت، هیچ فاجعهای به سرانجام نمیرسد. بدون میلیونها نفر که تصمیم میگیرند «فعلاً کاری نکنند»، قدرت هرگز به این اندازه بیمهار نمیشود. قدرت تغذیه میشود؛ نه فقط از سرکوب، بلکه از سکوت. در هر جامعهای، همیشه کسانی هستند که حاضرند «روی نصف جنازهی کشور راه بروند تا بر نصف دیگرش حکومت کنند»؛ این یک قاعدهی تلخ تاریخ است. اما پرسش اصلی این نیست که آنها چه میکنند و یا آنها را میتوان پیشاپیش شناخت؟ پرسش این است که چرا تماشاگر میمانیم؟ چرا اکثریت، بهجای ایستادن، عقب میکشند؟ چرا انسان، حاضر است برای حفظ حداقلی از امنیت و نان، از بخش بزرگی از مسئولیتش عبور کند؟ ترس؟ عادت؟ مصلحت؟ یا ترکیبی از همهی اینها؟
اینجاست که موقعیت ما، نه فقط بهعنوان شهروند، بلکه بهعنوان «سوژهی مدرن»، به یک مسئلهی جدی بدل میشود. ما هنوز نسبت خود را با مدرنیته، سنت، قدرت و آینده حلوفصل نکردهایم. هنوز میان «اطاعت و ترس» و «اراده و مسئولیت» مرز روشنی ترسیم نکردهایم. گاهی اطاعت را با عقلانیت اشتباه میگیریم، و ترس را با واقعبینی. درست در همین موقعیت ابهامبرانگیز است که فاجعهها، بهجای انفجار ناگهانی، بهصورت فرسایشی و روزمره رخ میدهند؛ مثل پوسیدگی تدریجی یک بنا که ناگهان فرو میریزد. نورنبرگ به ما هشدار نمیدهد که «نازی نشوید»؛ این سادهسازی، خطرناک است. نورنبرگ چیز پیچیدهتری میگوید: مراقب لحظهای باشید که دیگر پرسش نمیکنید. مراقب زمانی باشید که دیگر از خودتان نمیپرسید چرا تماشاگر شدهاید؟ چرا بیاراده شدهاید؟ چرا سکوت، برایتان به عادت بدل شده است؟ دغدغهی اصلی نورنبرگ، نه فقط جنایتِ گذشته، بلکه سکوتِ پیش از آن جنایت است. سکوتی که بهتدریج، ارزش اعتراض را از زندگی جمعی حذف میکند.
من بارها خودم را در موقعیت آدمهای درون فیلم تصور کردهام؛ آدمهایی که جلاد زاده نشدند بلکه کارمند بودند، معلم بودند، کاسب بودند، پدر و مادر بودند. آدمهایی که موسیقی گوش میدادند، شب به خانه میرفتند، بچههایشان را میبوسیدند، نان میخوردند و میخوابیدند. آدمهایی معمولی. هر بار که خودم را جای آنها میگذارم، با ترسی عمیقتر از ترس فیلم مواجه میشوم: ترس از اینکه من هم، در صورت تداوم ترس، در صورت عادیشدن ظلم، در صورت طولانیشدن تعلیق، به همان «اجازهدهنده» تبدیل میشوم. ترسی که نه از بیرون، بلکه از درون میآید؛ از جایی بسیار نزدیک به وجدان.
نگرانیِ من، فقط ترس از شر نیست؛ ترس از «عادیشدن شر» است. وقتی همهی بیمسئولیتیها را به تاریخ، رهبران، ایدئولوژی یا تقدیر، بخت، شانس و... چیزهای مشابه، حواله میدهم؛ در واقع در حال واگذاری سهم خودمان از پاسخگویی هستیم. فاجعه، دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود: از جایی که انسان، از «بار ارادهورزی» شانه خالی میکند. از جایی که تصمیم میگیرد فقط ببیند، نه اینکه مداخله کند؛ فقط تحلیل کند، نه اینکه هزینه بدهد. از جایی که گفتن «من چه کارهام؟» به گفتن «من مسئولم» ترجیح داده میشود.
نورنبرگ، بیش از آنکه دادگاهی برای محکومکردن گذشتگان باشد، دادگاهی برای آیندگان است؛ از جمله ما. این دادگاه، هر روز بهطور نمادین برپا میشود؛ در هر تصمیم کوچک، در هر سکوت، در هر عقبنشینی. دادگاهی بیقاضی رسمی، اما با داوری تاریخ. پرسش نهایی همواره این است: اگر فردا دادگاهی برپا شود، ما در کدام سوی تاریخ ایستادهایم؟ در صف تماشاگرانِ خاموش، یا در جمع کسانی که دستکم پرسش کردند، تردید کردند، و حاضر نشدند بهسادگی «اجازه بدهند»؟ در مجموع این یادداشت را نه از جایگاه قاضی مینویسم و نه از موضع دانای کل. از موضع یک شاهدِ مضطرب (یک آدم معمولی) مینویسم؛ کسی که میداند ضعف دارد، میترسد، گاهی عقب مینشیند، و درست بههمین دلیل، از «عادیشدن شر» وحشت دارد. شاید نورنبرگ، بیش از هر چیز، همین وظیفه را به دوش ما میگذارد: اینکه نگذاریم ترس، به عادت تبدیل شود؛ و نگذاریم عادت، جای مسئولیت را بگیرد.

وقتی سکوت و تماشاگر بودن، راه را برای فاجعه هموار می کند