
اختصاصی حکایت گیلان | نعمت الله اکبری: مقدمه: هیچ انسانِ متعصبی، هرگز خود را متعصب نمیداند؛ و هیچ نادانی، به نادانی خویش اعتراف نمیکند. از میان همهی خصلت های انسانی، شاید هیچ کدام به اندازهی «تعصب» و «نادانی» در پردهی خودفریبی پنهان نباشد. فرد متعصب، همواره در ذهن خود صادق، مؤمن و حقیقتجو است، نه گرفتارِ جهل و تعصب. اما این تناقض چگونه شکل میگیرد و چرا ذهن انسان، چنین نیرومندانه در برابر پذیرش تعصب و کمدانشی خویش مقاومت میکند؟
الف: چرائی ودلایل عدم اعتراف به تعصب ونادانی:
۱- تفاوت درتعریف تعصب:
نخستین مانع در راهِ شناخت تعصب، خودِ تعریف آن است. فرد متعصب، خود را نه «متعصب» بلکه «متعهد» و «اصولگرا» میپندارد. او باور دارد که از «حقیقت» دفاع میکند و مخالفتش با دیگران نه از سرِ لجاجت، بلکه از سرِ وفاداری به ارزشهاست. در نگاه او، نقد دیدگاههای دیگران، نوعی رسالت اخلاقی است. بنابراین، چون تعریف ذهنی او از تعصب متفاوت است، هرگز خود را در آن باز نمییابد.
۲- مکانیسم های دفاعی روانی:
ذهن انسان برای حفاظت از تصویر خود، مکانیسم های دفاعی قدرتمندی دارد. _انکار: فرد اساساً وجود تعصب یا نادانی را در خود نمیپذیرد. _عقلانی سازی: او برای رفتار و باور خود دلایل ظاهراً عقلانی میتراشد: «من با این گروه مخالفم، چون اشتباه خطرناکی دارند، نه از سرِ تعصب.» _فرافکنی: برچسب تعصب را به دیگران میزند: «این شما هستید که نمیخواهید حقیقت را ببینید!» _ واکنش وارونه: گاه بر خلاف تعصبات درونی خود رفتار میکند تا حتی در درونش نیز از وجود آن غافل بماند.
۳- تعصب ونادانی، نوعی کوربینی شناختی:
تعصب، همچون عینکی است که فرد بر چشم دارد اما از وجودش بیخبر است. او جهان را از پسِ این عینک میبیند و گمان میبرد که تصویری که میبیند، خودِ واقعیت است. از همین رو: _اطلاعات متناقض با باورهای خود را نادیده میگیرد، _تنها منابع همسو با عقاید خویش را دنبال میکند، _رفتارهای مثبت مخالفان را استثنا و منفی های آنان را قاعده میپندارد. در چنین وضعی، ذهن او در «شناخت میان تهی» به سر میبرد؛ گویی درون حبابی از یقین های خودساخته زندگی میکند، و هرگونه تردید را تهدیدی علیه هویت خویش میبیند.
۴- ترس از تبعات اجتماعی و هویتی:
اقرار به تعصب، صرفاً یک اعتراف فکری نیست؛ بلکه فروپاشی بخشی از هویت است. چنین اعترافی میتواند به معنای از دست دادنِ جایگاه در میان همفکران، احساس شرم از گذشته، یا شکستن تصویری باشد که سالها با رنج ساختهایم. از این رو، ذهن برای حفظ انسجام درونی، هرگز اجازه نمیدهد این پرده دریده شود.
نتیجه ی مطالب بالا: خودفریبی به مثابه پناهگاه:
فرد متعصب و کمدانش، از نگاه خویش نه متعصب است و نه نادان، بلکه تنها «هوشیارترین و حقیقتطلبترین» انسان در میان مردمانی است که بهزعم او در خوابِ غفلتاند. و همین باور، قویترین مانع در برابر تحول فکری اوست.
ب: راهکارها و وظایف ها دربرابر این واقعیت:
۱- درسطح فردی:
اگر نمیخواهیم در دام همین خودفریبی بیفتیم، باید: _فروتنی فکری داشته باشیم و همواره با این ذهنیت پیش برویم که «ممکن است من در اشتباه باشم». _بدنبال نظرات مخالف باشیم و بگردیم و عمداً خود را در معرض چالش فکری قرار دهیم. _تفکر نقادانه را بیاموزیم؛ یعنی توان تحلیل منطقی، ارزیابی منابع و شناخت مغالطات را در خود تقویت کنیم. _پرسشگری مداوم را تمرین کنیم وبگوئیم، «از کجا میدانم؟» _خودتاملی داشته باشیم وبنگریم، آخرین باری که نظر اشتباهمان را اصلاح کردیم، کی بوده است؟ اگر «یادمان نمیآید»، این نشانهای از ایستایی ذهنی و تعصب پنهان است.
۲- درسطح ارتباطات اجتماعی:
هنگامی که با فردی نادان یا متعصب روبهرو میشویم: _از مواجهه تهاجمی پرهیز کنیم، زیرا تحقیر، موضع دفاعی ایجاد میکند. _از روش سقراطی (پرسشگری محترمانه) بهره ببریم و او را به نتیجهگیری منطقی سوق دهیم. _فضائی امن برای اعتراف به اشتباه بسازیم؛ فرهنگی که در آن «ندانستن» عیب نیست، بلکه مقدمهی دانایی است. _ازنقاط مشترک آغاز کنیم تا گفتوگو به تقابل نینجامد.
چکیده مقاله:
تعصب و نادانی را نمی توان به کلی ریشه کن کرد، زیرا ریشه در سازوکارهای روانی انسان دارد؛ اما می توان آن را مدیریت و مهار کرد. راهِ درمان، سکوت و انفعال نیست، بلکه کنشگری توام با فروتنی، صبر، گفت گو و خودشناسی است. باید بیاموزیم که اعتراف به نادانی، آغاز دانائی است. همان گونه که سقراط گفت: «دانستم که هیچ نمیدانم» — و همین آگاهی، مبدأ همه ی خردهاست.
مولانا در بیتی عمیق میگوید (با اندک تغییر در بیان):
نادانی و تعصب در خانه است و تو در خانهای،
عجبا! در خانهای و بیرون به دنبال نادان میروی.
یعنی سرچشمهی نادانی و تعصب در درون ماست؛ و تا وقتی خود را نشناسیم، جهان را نیز درست نخواهیم شناخت. راه رهایی از تعصب، نه در جنگ با دیگران، که در زوم کردن بر خویشتن در خودشناسی و در گفت وگوی محترمانه و آگاهانه با انسانهاست.
