شنبه, 30 تیر 1403
شنبه, 30 تیر 1403

در قانون تصویب‌‌شده، تمام اقدام‌های احتیاطی لازم پیش‌‌بینی شده است. کسانی که تصمیم دارند برای پایان‌دادن به زندگی خود درخواست کمک کنند تا چهار بار باید درخواستشان را تکرار کنند و «افراد زیر سن قانونی از این امر مستثنا هستند». وضعیت سلامتی و تصمیم درخواست‌‌کنندگان را باید پزشکان بررسی و تأیید کنند و مرگ‌‌یاری فقط پس از به‌‌کارگیری این مقررات تأیید می‌شود. دشوار است و شاید غیرممکن باشد که با این شرایط کسی دیگر بتواند فردی را به این کار وادار کند یا به‌ منظور ارتکاب جرم از عزم برخی افراد برای پایان‌دادن به زندگی خود سوءاستفاده کند.

به گزارش حکایت گیلان |مجلس نمایندگان اسپانیا بالاخره، پس از بحث‌های فراوان و پُر از خشم در داخل و خارج پارلمان، قانون «مرگ‌یاری» را به تصویب رساند. باید امیدوار بود که سنا نیز، علی‌‌رغم استدلال‌های «طرفداران حق زندگی» و مخالفان آن لایحه، که بیشتر محافل مذهبی به‌‌ویژه کاتولیک‌ها هستند، از این تصمیم حمایت کند و اسپانیا نیز با شش کشور دیگر جهان که پیش‌تر قانون مشابهی تصویب کرده‌اند، همراه شود.

آلبر کامو در یکی از رساله‌های نخستین خود نوشته است: «خودکشی پاسخی اساسی به پرسشی فلسفی است؛ کسانی که مرگ را انتخاب می‌کنند پاسخشان به این پرسش که آیا حیات شایسته آن‌گونه زندگی‌ای هست که می‌کنیم؟ منفی است». با این حال، قانون تصویب‌‌شده خودکشی را امری پسندیده ندانسته یا کسی را به آن تشویق نمی‌کند. ادموندو بال هم در مقاله خود با عنوان «تضمین آزادی»، قانون مرگ‌‌یاری را بسیار خوب تشریح کرده است: فقط به مواردی - فجیع- برای کسانی محدود می‌شود که زندگی برایشان جهنم شده باشد، کسانی که با توجه به توصیف‌های متون قرون وسطایی، که با شدیدترین وسواس بر این موضوع تأکید داشتند، نمی‌توانند به زندگی خود پایان دهند، زیرا قانونی هولناک آنها را وادار به ادامه‌دادن زندگی می‌کند، یعنی باید هر روز هزار بار بمیرند، تا زمانی که تنها با «مرگ طبیعی» از دنیا بروند و این شکنجه‌ها پایان یابد». درست است که قربانیان این سخت‌دلی خیلی زیاد نیستند -البته در سراسر جهان شاید ده‌ها هزار نفر و چه‌بسا صدها هزار نفر باشند- اما این مرگ‌یاری از حق زندگی که ما لیبرال‌ها از آن دفاع می‌کنیم جدایی‌‌ناپذیر است و سرانجام در اسپانیا به رسمیت شناخته شده که نشانه پیشرفت و تمدن است.
البته منظور من مبتلایان به بیماری‌های درمان‌ناپذیری هستند که از بیماری خود آگاهند و نیز می‌دانند تا زمانی که «مرگ طبیعی» به رنج وحشتناکی که می‌برند پایان دهد، محکوم به ادامه‌دادن زندگی خواهند بود.
در قانون تصویب‌‌شده، تمام اقدام‌های احتیاطی لازم پیش‌‌بینی شده است. کسانی که تصمیم دارند برای پایان‌دادن به زندگی خود درخواست کمک کنند تا چهار بار باید درخواستشان را تکرار کنند و «افراد زیر سن قانونی از این امر مستثنا هستند». وضعیت سلامتی و تصمیم درخواست‌‌کنندگان را باید پزشکان بررسی و تأیید کنند و مرگ‌‌یاری فقط پس از به‌‌کارگیری این مقررات تأیید می‌شود. دشوار است و شاید غیرممکن باشد که با این شرایط کسی دیگر بتواند فردی را به این کار وادار کند یا به‌ منظور ارتکاب جرم از عزم برخی افراد برای پایان‌دادن به زندگی خود سوءاستفاده کند.
در اینجا، دفاع‌کردن از زیستنِ شخصی که دچار بیماری درمان‌ناپذیری است و هرگز قادر نخواهد بود از شکوه زندگی لذت ببرد طنز تلخی است، زیرا حتی نمی‌توان درباره آن بحث کرد. فقط تسهیل‌کردن اجرای نیت او، البته با رعایت همه اقدامات احتیاطی احتمالی در تأیید اینکه قربانی تصمیمی قاطع و اجتناب‌‌ناپذیر گرفته است و دلیل دیگری جز بیماری درمان‌‌ناپذیر او وجود ندارد، امکان‌پذیر خواهد بود. قانونی که در مجلس نمایندگان تصویب شده آن را این‌گونه بیان می‌کند.
با این حال، مشکل فقط به اقلیتی محدود نخواهد بود. آیا جامعه می‌تواند با کسانی که بیمار نیستند ولی قصد دارند «حق مردن» را به کار بگیرند مقابله کند؟ یک شخص با تمام اختیارات خود می‌تواند نظر بدهد که زندگی، آن‌طور که هست، وجود خود را توجیه نمی‌کند. البته این نظر من و اکثر قریب به اتفاق جامعه نیست، اما افرادی هستند، بوده‌اند و همیشه خواهند بود که مرگ را راه‌‌حلی برای مشکلات خود می‌شناسند. در بیشتر موارد، این قربانیان نیازی به کمک ندارند که سَم بخورند، خودروشان را به درخت بکوبند یا، مانند پسرعموی من که خود را از بالای صخره‌های باررانکو به پایین پرتاب کرد، از جایی بپرند. برای کمک‌کردن به این خودکشی‌ها، مؤسساتی پنهان یا عمومی تأسیس شده‌اند (مانند آن‌که از آرتور کاستلر حمایت کرد، وقتی فهمید به سرطان مبتلا شده و خود و همسرش را کشت) که وقتی کسی تصمیم می‌گیرد به زندگی‌اش پایان دهد به او کمک می‌کنند. نگرش یک جامعه متمدن در این موارد استثنائی چگونه باید باشد؟ احترام به «حق مرگ» همتای جدانشدنی «حق زندگی» است که اکثر قریب به اتفاق انسان‌ها انتخابش کرده‌اند.
در رابطه با این موضوع، مسابقه مستندسازی تلویزیونی‌ای به یادم آمد که سال‌ها پیش در مونت ‌کارلو برگزار شد و من از هیئت داورانش بودم. در میان اعضای هیئت داوران، یک بازیگر فرانسوی بود به نام مارینا ولادی که در اوج زندگی حرفه‌ای خود به‌ طرز مرموزی از دیدگان ناپدید شد. بعدها اطلاع پیدا کردیم که او، به سبب عشقی که گرفتارش شده بوده، به‌ طور خودخواسته، خود را از دیدگان پنهان کرد: عاشق یک روس شد، با او ازدواج کرد، برای زندگی به اتحاد جماهیر شوروی رفت، و بنا بر آنچه به ما گفت، بسیار خوشبخت هم بوده است. او از ما خواست یک فیلم هلندی که مُبلغ مرگ‌‌یاری بود (قانونش مدتی پیش‌تر در هلند تصویب شده بود) را از دور مسابقه حذف کنیم. ما با حذف‌کردن فیلم از دور مسابقه او را راضی کردیم، ولی بر اساس نظر همه اعضای هیئت داوران بهترین فیلم مسابقه بود و جایزه‌ای فوق‌العاده به آن دادیم.
شخصیت اصلی فیلم، صاحب یک بار که پیش‌تر ملوان بود، چون می‌دانست دچار سرطان شده است، در پی توافق با همسر و پزشکش، تصمیم گرفت به مرگ‌یاری متوسل شود. او و پزشک موضوع را به مراجع دولتی اطلاع می‌دهند و بلافاصله دو متخصص برای بررسی تصمیم وی و تأیید بیماری‌اش گمارده شدند. آنها نیز بر اساس شیوه‌‌نامه شکل اجرای مراسم را تعیین و به اطلاع آنان رساندند. او تا آخرین لحظه بر خود تسلط داشت. فکر می‌کنم چیزی به او تزریق می‌کردند که می‌توانست با صدای بلند تقاضا کند آن را متوقف کنند، یا اگر از صدا بی‌بهره بود، با چشمک‌زدن یا تکان‌دادن انگشت اشاره منظور خود را برساند. دو پزشک باید هم‌زمان لحظه «غیرقابل برگشت» آن تزریق مهلک را به وی اطلاع می‌دادند. البته تمام این کارها با آرامش زیاد مردِ در حال مُردن انجام می‌شد و همسرش با چشمانی اشک‌بار، در حالی که می‌لرزید، دستانش را در دست داشت.
فکر می‌کنم هیچ‌‌یک از ما (اعضای هیئت داوران جشنواره) که مشغول دیدن این مستند بودیم ذره‌ای ترس از مرگ در او مشاهده نکردیم. برعکس، واکنش همه ما این بود که نفس راحتی بکشیم (به‌خصوص در آخر اجرای مراسم که همه‌ دچار فشار روحی شده بودیم) و بتوانیم با اشتیاق فراوان و غیرقابل ‌وصفی ادامه زندگی و امتیاز بی‌نظیر کم‌‌وبیش چند سال دیگر زنده‌بودن را پاس بداریم. چه سعادتی است که بدانیم زندگی آنجاست، در اطراف ما، و هنوز چند سال دیگر یا بیشتر وجود خواهد داشت، با غذاها، نوشیدنی‌ها، دوستی‌ها، عشق‌ها و خواندن‌ها، همه آن چیزهایی که سبب می‌شوند روزهایمان را در آرامش، با تعالی به سر کنیم. زندگی ما را از مرگ جدا و دور و نسبت به خواست‌ها و اغواهایی که ممکن است برای بعضی از ما تکراری باشند بی‌تفاوت می‌کند. وجود آن بیماری‌ها لزوما به معنای بدی اوضاع در این جهان نیست، اگرچه برای بسیاری این یک واقعیت باشد. اما می‌دانیم که در پیشرفته‌ترین کشورهای روی زمین، مانند سوئد و سوئیس، تعداد خودکشی نسبت به سایر کشورها بیشتر است؛ من هرگز ندانسته‌ام که این آمارها درست هستند یا نتیجه حسادتی‌اند که همواره در همه زمینه‌های زندگی اجتماعی وجود دارد (به‌‌ویژه قصد داشتم در این مورد بنویسم و به دلیل بحث‌برانگیزبودن، موضوع کنار گذاشته شد). وجودداشتن حق مرگ وجودِ حق زندگی را به خطر نمی‌اندازد، بلکه تشدیدش می‌کند، زیرا هیچ چیز مانند ارجاع به مرگ بیانگر ارزش غنای بیکران زندگی نخواهد بود.
پی‌نوشت‌ها:
1. eutanasia؛ در انگلیسی euthanasia، (اتانازی) از واژه‌ای یونانی به ‌معنی «مرگِ خوب» و اصطلاحا به شرایطی گفته می‌شود که در آن بیمار، بنا به درخواست خودش، بمیرد. کسانی که در شرایط این نوع مرگ قرار دارند معمولا بیماران لاعلاجی هستند که با رضایت خود از افرادی مثل پزشکان معالجشان می‌خواهند برای مردن به آنها کمک کنند. به این نوع مردن، خوش‌‌میری، آسان‌میری، مرگ آسان، مرگ‌‌یاری، بِه‌‌مرگی، بِه‌مرگ، مرگ شیرین، مرگ باوقار، با وقار مردن، مرگ موقرانه یا مرگ بدون بی‌حرمتی نیز گفته شده است.
2. EdmundoBal
3. Barranco
4. ArthurKoestler
5 . MarinaVlady

ماریو بارگاس یوسا . برگردان: منوچهر یزدانی

منبع: شرق

همرسانی کنید:

نظر شما:

security code

طراحی و پیاده سازی توسط: بیدسان